تبلیغات
عشقولانه
عشقولانه




[عاشقان بخوانند! , ]



گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد


ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد



نوشته شده توسط مهیار در  یکشنبه 14 بهمن 1386 و ساعت 12:02 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



سلام 

 شما دوست عزیزی که الان در حال بازدید از این وبلاگ هستی من مهیار مدیر و نویسنده این وبلاگم از شما دو ست عزیز خواهش دارم که اگر در وبلاگم به مشکلی بر خوردی یا نظر و  پیشنهادی داری با من در میون بذاری.

E-mail: mahyar_ghoro0obi.tarik@yahoo.com



نوشته شده توسط مهیار در  پنجشنبه 15 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



دلم را هیچکس باور نداشت/هیچکس کاری به کار من نداشت....بنویسید بعد مرگم روی سنگ/ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ....او که خوابیده است در این گور سرد/ بودنش را هیچکس باور نکرد/

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری، صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه، هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره، ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره خیلی سخته که من و تو همیشه با هم بمونیم، انقدر عاشق که ندونن دیوونه ام!

اگرمی گفتی می آمدم .با طرحی از روزهای شکسته و شبهای مه آلود.اگرمی گفتی می آمدم ،پرده را کنارمی زدم و درپس یک بوسه دنیا را به تو می دادم. یادت درخاطرم ، مهرت دردلم و عشقت در نگاهم ؛ همیشگی باد .



نوشته شده توسط مهیار در  شنبه 26 آبان 1386 و ساعت 12:11 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



زندگی چیست؟

قصه عشق و محبت...

غصه وفا و غربت...

زندگی چیست؟

تو و عشق بیکرونت...

تو مهر بی غروبت...

زندگی چیست؟

من و درد و قصه غم...

من و سوز و آه قلبم...



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 16 آبان 1386 و ساعت 10:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



روزی که تو امدی به دنیا

جمعی خندان

تو گریان

کاری کن

 که وقت رفتن تو خندان جمعی گریان!



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 16 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



این چندتا عکس تقدیم شما با عشق!

بی تو

قسمت

انصاف

مفهوم عشق



نوشته شده توسط مهیار در  شنبه 12 آبان 1386 و ساعت 08:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



 

...

 

زندگی چیست ؟

زندگی کیست؟

زندگی این است.....

جاده ای یکطرفه پر از دست اندازو پیچ و خم بسیار که در انتهای آن تابلوی دور زدن ممنوع نصب شده است.



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 25 مهر 1386 و ساعت 09:10 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 25 مهر 1386 و ساعت 09:10 ق.ظ

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



 

بنام آنی که میداند در دل تنهای من چه میگذرد؟؟!!

 

نمی دونم چرا به تنهای حسادت میکنم ؟!!

 

شاید به خاطره اینکه که هم دوستش دارن .چون همه باهاشن

 

چون تنهای کار هر کسی نیست .

 

تنها ترین کس تنها خوشبخترینه . خوشبخترین

 

نمی دونم شایدم منم تنهام ؟؟!!

 

شادی بهم سر نمیزنه ! خوبی بهم سر نمیزنه ! لبخند بهم سر نمیزنه!

 

زیبای بهم سر نمیزنه ! امید بهم سر نمیزنه ! مهربونی بهم سر نمیزنه

 

زندگی بهم سر نمیزنه ! ...

 

ولی چند نفر هستن که همیشه بهم سر میزنن :

 

غم بهم سر میزنه .  غصه بهم سر میزنه . گریه بهم سر میزنه .

 

دلگیری بهم سر میزنه . نا امیدی بهم سر میزنه . بد بختی بهم سر میزنه.

 

آوارگی بهم سر میزنه . بیچارگی بهم سر میزنه . ..

 

تنهای هم که هم اتاقیمه ...



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 25 مهر 1386 و ساعت 09:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



شب بود ... تاریکه تاریک . دختره توی تختش دراز کشیده بود داشت ستاره ها رو تماشا می کرد .

یه صدایی شنید . صدای پسر بود که داشت اسم دختر رو زمزمه می کرد .

دختر رفت جلو پنجره با دیدن پسر یه لبخند زد و پسر گفت : " آماده هستی "

با همه شور و شوقش گفت: " اوهوم "

کیفی که از قبل آماده کرده بود رو انداخت پایین جلو پای پسره .

خودش آروم از اون لبه رد شد تا دستش به پسر رسید

پسره زود دستاش رو گرفت و از گرمی دستای دختر نیرو گرفت .

پسر : " دیگه وقته رفتن شده " ... دختر :" بریم " .

اونا داشتن فرار می کردن از همه اون چیزایی که مانع رسیدن میشد ... رسیدن به هم .

سوار قایق شدن توی تاریکی به راه افتادن . پسره  کمی پارو زد تا اینکه دید دختره داره از سرما می لرزه .

خود پسر دستهاش از سرما بی حس شده بود . پارو رو از آب در آورد گذاشت کف قایق رفت کناره دختره ...

آروم نوازشش کرد و تنها پتویی که داشتن کشید روی دختره .

طولی نکشد که دختر خوابید . پسره داشت تماشاش می کرد ...

اونا توی یه خونه زیبا بودن . روی تخت طلایی دراز کشده بودن

بله ... پسر هم خوابش برده بود . داشت توی رویاهاش عشقش رو نوازش می کرد .

پسربه قدری خسته بود که بر خورد قایق به سنگها رو نفهمید .

شاید هم شیرینی اون رویا مانع شده بود . اما دختره بیدار شد .

هوا روشن بود اما هیچی دیده نمی شد مه همه جا رو گرفته بود ... دختره ترسیده بود .

پتو رو کشید سرش تا هیچی نبینه گوشاش رو گرفت تا چیزی نشنوه .

پسره کمکم متوجه شد که قایق تکون نمی خوره . بیدار شد ...

چیزی که می دید باورش نمیشد . اونا به جزیره رسیده بودن .

آروم پتو رو کنار زد دست دختر رو گرفت و بلندش کرد . دیگه خبری از اون مه نبود .

اونا بهشت روی زمین رو پیدا کرده بودن . اما قایق شکسته بود و دیگه راه برگشتی نبود .

از قایق پیاده شدن و رفتن طرفه جنگل ... جنگلی که با همه زیبایی هاش تنها ساکنینش گرگ و روباه بودن .

شروع کردن به ساخت یه کلبه تا بتونن عشقشون رو توی اون باهم قسمت کنن .

چند ماهی سپری شد ... راستی که تو اون چند ماه زندگی کردن .

تا اینکه گرگ به کلبه عشق اون دوتا حمله کرد .

گرگ با این که پیر بود اما به قدری قدرت داشت که پسره نمی تونست کاری انجام بده .

دست پسر رو که همیشه از دستای دختر انرژی می گرفت رو با پنجه زخمی کرد .

پسر روی زمین افتاد دختر داد میزد . گرگ به دختر حمله کرد دختر رو زمین زد

صورت دختر زخمی شده بود مثل دسته پسر ... گرگ خواست گلوی دختر رو پاره کنه .

پسر از ته دل خدا رو صدا زد . ناگهان جادوگر کوچولویی ظاهر شد

گرگ رو جادو کرد . دیگه گرگی وجود نداشت نابود شده بود .

پسره خودش رو کشید کناره دختر . دختر به یه گوشه خیره شده بود .

 اون جادوگر رو می شناخت . آره اون تنها کسی بود که دختر شبها باهاش درد دل می کرد .

چند روزی گذشت تا اینکه دختر توی برکه چهرش رو دید جای پنجه گرگ صورت نازنین دختر رو

زشت کرده بود

دختر غمگین شد فکر کرد که دیگه واسه پسر ارزشی نداشته باشه .

تو همین فکر بود که پسر دستش رو روی شونه های دختر گذاشت

پسر با تمام عشق و علاقه ای که به دختر داشت گفت : " تو نبض زندگیم هستی "

دختر خندید و پسر لب هاش رو به لب های دختر نزدیک کرد و ...

اما روباه جنگل چی اون می دونست که جادوگر همیشه مراقب اون دوتا هست

پس با تمامی مکرش نقشه کشید . جادوگر خیالش راحت بود از این که چیزی به عشق اونا صدمه نمیزنه .

رفت تا کمی تنها باشن ...

تا اینکه روباه حمله کرد اون کاری به پسر نداشت اون چشمای دختر رو ازش گرفت

دختر دیگه نمی تونست ببینه .

وقتی آدم چیزایی که دورش هست رو نبینه و درک نکنه حسش رو هم از دست میده

اون دیگه پسر و عشقش رو احساس نمی کرد . تا جایی که پسر رو تو از دست دادن چشماش مقصر می دونست .

دختر می خواست برگرده اما نمی تونست قایقی در کار نبود . پسر رو ترک کرد

رفت دور ترین نقطه جزیره . پسر موند و کلبه عشق ...

کم کم پسر تمام نیرویی که داشت از دست داد ... دیگه دختر کنارش نبود تا از دستاش انرژی بگیره .

آتش روشن کرد تا با گرمی اون نیرو بگیره ... ولی نه اون به دختر نیاز داشت .

( ای کاش دختر دود رو می دید اما روباه کاره خودش رو خوب انجام داده بود )

جادوگر برگشت اما کاری ازش ساخته نبود . پسر بی جان افتاده بود کناره کلبه ... کاری نمی شد کرد

پسره ...

جادوگر روباه رو نفرین کرده بود اما دیگه به درد نمی خورد .

جادوگر رفت پیشه دختره و به اون گفت : " ای کاش فقط چشمات کور بود ...

دلت چی اون همه عشق رو ندید ... "

دختر حس می کرد که اشتباه کرده . اون برگشت پیش پسر نه به خاطره جبران ...

چون خیلی دیر بود ... خیلی دیر ... خیلی ... خیلی

رسید به کلبه عشقی که باهم ساخته بودن . هنوز هم گرمای توی کلبه رو حس می کرد .

چون با عشق ساخته شده بود .

( تو چیزی هم که عشق باشه هیچ وقت از بین نمیره )

پسر همون جا جلوی کلبه دراز کشیده بود . دختر وقتی پیداش کرد نتونست خودش رو کنترل کنه

و بوسه ای بر لب های بی جان پسر زد .

اوه ... خداونده عشق ...

نوره شدیدی چشمای دختر رو میزد . باورش نمیشد اون دوباره داشت می دید .

خداوند عشق به جسم پسر و چشم های دختر جان بخشید .

پسر از جاش بلند شد دستای دختر رو گرفت و پیشونی دختر رو بوسید .

عشق اونا یه عشق جاودانه بود و هیچ گاه از بین نرفت ...

حتی با مرگ !!!!!



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 25 مهر 1386 و ساعت 09:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



 

به سوالی که دلم گفت جوابی نشنید...

و به همه غروبها و جمعه هایی...که ادما احساس خفگی می کنن...

به تو که مثل همه اونهایی هستی که روی

 موزاییک های تنهایی من لی لی بازی می کنن...

روزها می گذرد و ثانیه ها تنهایم...

و در این لحظه و این حادثه تنهایم...

صاعقه می شکندقامت تنهای مرا...

و در این معبد سنگی به خدا تنهایم...

سیل بارانی غم چشم مرا خواهد شست

چه کنم با همه خاطره ها ...تنهایم...

و تو در بی خبری های دست دلت خواهی رفت

شت رد همه فاصله ها تنهایم...

و تو امشب به نبودن چه شباهت داری

من امشب تا ته این قافیه ها تنهایم....

تنهایم...

و باز تنهایم...



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 25 مهر 1386 و ساعت 09:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



تو رهسپار می شوی

                 به سوی عشق

                      و من کنار پنجره

                     در آرزوی یک نگاه آه می کشم

                                            تو از کنار من

                                 چه شادمانه کوچ می کنی

                                       و چشمهای بی قرار من

                                                       به غربت همیشگی

                                                              هنوز خیره مانده است



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 25 مهر 1386 و ساعت 09:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



وقتی زندگی واست خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمی سازه.

عشق فراموش کردنی نیست بلکه بخشیدنی است ... عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است ... عشق دیدنی نیست بلکه احساس کردنی است ... عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست ... بلکه عشق صبر داشتن و ادامه دادن است.

وقتی سرت رو رو شونه های كسی میگذاری كه دوستش داری بزرگترین آرامش دنیا رو تو خودت احساس میكنی و وقتی كسی كه دوستش داری سرش رو رو شانه هات میذاره احساس می كنی قوی ترین موجود جهانی!

دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز آن نمی گیرد. ادعای خدا پرستیمان دنیا را سیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم. غرورمان را بیش از ایمان باور داریم. حتی بیش از عشق !

شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد!



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 25 مهر 1386 و ساعت 08:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 25 مهر 1386 و ساعت 08:10 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



باز می خواهم داد بزنم.

می خواهم دوباره خانه ای در قلبم بسازم و بازمانده های خانه قبلی را بیرون بریزم.

می خواهم دوباره یاری پیدا کنم تا در خانه جدید قلبم ساکن شود.تا شاید او بتواند حیاط قلبم را پاک کند و او را از گرد و غبار غم و اندوه و بخصوص نا امیدی زندگی را پاک کند و دوباره عطر مهر و محبت و عشق را بپاشاند و من را از این اسیری آزاد کند و آزادی به من ببخشد که خود صاحب آ ن باشد که هرگاه از من خسته شد و خدایی نکرده رفت و من و تنها گذاشت دوباره برگردم به اون زندان تا دوباره اسیر شم.

می خواهم آزادی ماله خودم باشه و خودم به دستش اورده باشم ولی افسوس که این روزگار غم منو در حود اسیر کرده و چشم به دست یاری بسته که باید آزادی را محتاج او باشم  پس تو این فکرم کسی و به خانه قلبم دعوت کنم که هوس خراب کردن خانه قلبم به سرش نزنه و تا ابد با افتخار به آزادی که او به من بخشیده زندگی کنم و با او به اوج افتخار رسم.



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 2 مهر 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



زیر آسمان دلتنگی خانه ای دارم

كه خورشیدش همیشه در حال غروب است

خانه ی من تك اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق می گذرانم

پنجره اش به روی انتظار باز می شود

و پرده هایش از جنس فاصله هاست

دیوار هایش به رنگ سیاه است و

نوای سكوت فضای خانه ام را پر كرده

 تنها همخانه و همسایه ام غم است

زنگ در خانه ام صدای افتادن اشك از چشم منتظر است،

هر چند كه در خانه ام همیشه قفل است

وكلید خانه هم در دست اوست

می گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره

و به  تماشای انتظارمی نشینم

تا او مرا از این قفس آزاد كند

كه كلید خانه ام در دستان اوست

 و او فقط می تواند باز كند این در بسته را

امیدوارم كه همانند رهگذری از كنار خانه ام رد نشود

نام خانه ی من تنهاییست

 



نوشته شده توسط مهیار در  جمعه 30 شهریور 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



گاهی شاد ؛
                   گاهی غمگین ؛
                                         حال خود نمی دانم ...
نالانم و شاید پشیمان
هیچ گاه حتی رویای این لحظات را هم تصور نمی کردم
به تقدیر ناسزا نمی گویم ، چون خود کور بودم !
ولی من می دیدم ... دیده های من همه رویا بود ؟ یا خیالی خام ؟
من اینجا هستم ولی تو را نمی بینم
راه رفته را برگشتن سخت است ؛
یا شاید گاهی محال !
نمی دانم !



نوشته شده توسط مهیار در  جمعه 30 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



رفیق...

گفتی مثل یه كوه پشت سرتم،بهم تكیه كن

تكیه كردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودی

 

گفتی زمین زیر پاتم،محكم قدم بردار

محكم برداشتم،اما خوردم زمین،آخه تو یخ بودی

 

گفتی چترتم،برو زیر بارون

رفتم،اما خیس شدم،آخه تو بسته بودی

 

گفتی خودكارتم،بنویس هرچه دل تنگت می خواهد

نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودی

 

گفتی سنگ صبورتم،باهام حرف بزن

حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو كلوخ بودی

 

گفتی جا سویچیتم،كلیدت رو بده به من

دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز كردی

 

گفتی قاب عكستم،عكست رو بده من

دادم،اما شکستم،آخه وقتی قاب افتاد شكست

زیر عكسم،عكس یكی دیگه بود

 

گفتی رفیقتم،بزن قدش

زدم،اما تو محو شدی،آخه تو حباب بودی

 

حالا من میگم:هی رفیق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...

چیه ؟فكر كردی خواستم با بهم زدن خوابت تلافی كنم ؟

نه ! خواستم بگم رسیدیم ته خط، كل مسیر خواب بودی

مسیر رفاقت...



نوشته شده توسط مهیار در  جمعه 30 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



رسم دوستی اینست.
 
        روزی با کسی آشنا می شوی
 
 انتخاب می کنی
 
                  دوست میداری
 
دوست می دارد
 
                و روز بعد :........"فاصله"
 
"تنهایی"،
      
       "تنهایی"
   

     



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



با تمام وجود

تو رو دوست می‌دارم، نمی‌دانم چرا،

شاید این طبیعت ساده و بی‌آلایش من،

حد و مرزی برای دوست داشتن نمی‌شناسد.

ولی سخت در این مكتوب فرو نشسته‌ام،

چه كسی مرا دوست می‌دارد؟

ای فرشته نازل شده بر چشمانم،

ای شقایق زندگی‌ام،

ای تنها ستاره آسمان قلبم،

ای زیباترین زیبایی‌های محبت،

ای بهانه خواب شبهایم،

ای تنها نیاز زنده بودنم،

ای آغاز روز بودنم،

ای نیمه پنهان من،

و تو ای معشوقة من،

تو را با تمام وجود، دوست دارم

و می‌پرستم.




نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ
ویرایش شده در جمعه 30 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



 

عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر      

عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن           

عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن     

عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن               

عشق یعنی انتظار وانتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار               

عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن     

 عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب            

عشق یعنی سوز نی, آه شبان عشق یعنی معنی رنگین کمان 

عشق یعنی شاعری دل سوخته عشق یعنی آتشی افروخ              

عشق یعنی با گلی گفتن سخن عشق یعنی خون لاله بر چمن                  

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن                 

عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر اذر زدن            

عشق یعنی چون محمد پا به راه عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه                  

عشق یعنی بیسوتون کندن به دست عشق یعنی زاهد اما بت پرست        

عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره در دریا شدن         

عشق یعنی یک شقایق غرق خون عشق یعنی درد و محنت در درون   

عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود!

                     



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 05:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



سلامی به گرمی آفتاب به روشنایی اولین روزبهار به تازگی اولین شکوفه ی درختها و به شیرینی عسل تقدیم به بهترین دوستم ...... تقدیم تو باد.

 

 

 

ندونستم تو این دنیای فانی نمیشه همزبون راسخی بود میون این همه آوارو دیوار نمیشه فکر عشق وعاشقی بود دلم تنگه از این دنیای فانی از این شبهای سردو بی ستاره .

 

من می گم عشق: نفرت,دورشدن,بریدنه حتماً می گی چرا؟ نفرت چون بعداینکه عشق رو می فهمی از خودت متنفر می شی

 

 

شاید بشه گفت جدایی, حسرت دل آدمهاست درد عشق, غم غربته, این چیزیه که دل آدمهارو می سوزونه بر خلاف همه که می گن عشق: دوست داشتن,رسیدن,وصل شدن و... است

 

 

 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست

 

 

 

روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم مانده‌ام سخت عجب از چه سبب ساخت مرا یا چه بود‌ه‌ است مراد وی از این ساختنم مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم!

 

 

عشق یعنی: خواستن برای دوست، زیستن برای دوست، بودن برای دوست، مردن برای دوست، بی آن كه باشی و بخواهی كه باشی

 

 

 

ان كس كه می گفت دوستم دارد عاشقی نبود كه به شوق من امده باشد رهگذری بود كه روی برگهای خشك پاییزی راه میرفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود كه من گمان می كردم می گوید:دوستت دارم.

 

 

 



نوشته شده توسط مهیار در  چهارشنبه 28 شهریور 1386 و ساعت 04:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



آری اغاز دوست داشتن زیباست

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دیگر نیندیشیدم

که همین دوست داشتن زیباست



نوشته شده توسط مهیار در  پنجشنبه 15 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



یک خاطره در جدال عشق...

یک روز دوده عشق صورتم را سیاه کرده بود.

در گوشه قلب تو نشستم و با خاک عشق زیر سرم را بالا آوردم .

گفتم: با اجازه من 10 دقیقه در سایه قلب تو بخوابم. سر 10 دقیقه از خواب بلند شدم.

با تعجب گفتی: سید عشق خوابت همین بود؟

گفتم: در جدال عشق با تو در هر 24 ساعت 5 دقیقه بیشتر سهمه من نیست که بخوابم حالا من 48 ساعت نخوابیده بودم الان سهمیه رویایه عشقم از تو گرفتم.



نوشته شده توسط مهیار در  پنجشنبه 15 شهریور 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 15 شهریور 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



پشت دروازه چشمات همیشه حرف منه

غم تو داره آتیش توی جونم میزنه

از خجالت نمی تونم توی چشمات نگاه کنم

دروازبونه نگاهت منو با چوب میزنه

خودت این و میدونی دنیا وفا نداره

بیا تا دو تا شیم یه دست صدا نداره



نوشته شده توسط مهیار در  پنجشنبه 15 شهریور 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



زمستان سرد است ...

زمستان برای آدمهای تنها که بدون همدم و در تنهایی خودشان سخت میگریند بیش از اندازه سرد !

اما این زمستان برای آدمهایی که در تنهایی خود شاد هستن و همیشه بیاد یار و همدم خودشان هستن و به امید او زندگی میکنن مثل آتیشی میمونه که در درون درخت نخل در حال سوختنه!

پس سعی کن زمستانت گرم باشه!



نوشته شده توسط مهیار در  سه شنبه 13 شهریور 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



ای دیر بدست آمده زود برفتی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی

چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی

چون دوست سنگدلان زود برفتی

زان پیش که در باغ وصال تو دل من

از داغ فراق تو برآسود برفتی

ناگشته من از بند تو آزاد بجستی

ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی

آهنگ به جان من دل سوخته کردی

چون در دل من عشق بیفزود برفتی

 



نوشته شده توسط مهیار در  جمعه 26 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[نامه ای دوستانه , ]



این عکس از طرفه یکی از دوستان است





نوشته شده توسط مهیار در  پنجشنبه 25 مرداد 1386 و ساعت 04:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[پوستر تبلیغاتی , ]





نوشته شده توسط مهیار در  سه شنبه 16 مرداد 1386 و ساعت 04:08 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 2 آبان 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ

اینم چندتا عکس از خودم!

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



تنها فریاد

فریاد زدم بر همه عمر بر افلاک

کو گوش که گیرد سخن از سینه صد چاک

 

این سینه هزار قصه را به سینه دارد

خوش نیست که ناگفته رود به سینه خاک



نوشته شده توسط مهیار در  شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



دوستم داری اگر دوستت داشته باشم؟

دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی دوست داشتن !

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست داری!

دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحرگاه عشق!

دوستت دارم همچون تکه ابراهای سفیدی که در اوج آسمان در حال عبورند !

دوستت دارم چون من تو را میخواهم ولی حیف که تو مرا نمیخواهی !

دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق !

دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور می کنی!

دوستت دارم همچو رهایی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمانها، همچو امواج دریا که آرام به کنار ساحل می آیند و آرام نیز به دریا می روند همچو غنچه ای که آرام آرام باز می شود و گل می شود ،همچو اواخر زمستان که شکوفه های بهاری باز می شوند !

دوستت دارم همچو چشمه ای در دل کوه که آرام جاری می شود بر روی زمین و تبدیل به آبشاری می شود که از کوه سرازیر می شود!

دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره و تار را با حضورش پر از روشنایی می کند !

دوستت دارم همچو باران ، بارانی که تن تشنه دنیا را جان میدهد و می شوید !

دوستت دارم چون چشمانت این حقیقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم چون تو آخرین امید زندگی منی و لیاقت این دوست داشتن را داری !

دوستت دارم تا حدی که قلبم و احساسم ظرفیت این ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشد!

دوستت دارم چون با باوری عمیق در قلب من نشستی و مرا هدف و امید زندگی خود قرار دادی!

دوستت دارم چون از زندگی و دنیا گذشته ای تا با من بمانی !

دوستت دارم چون نگذاشتی حتی که یه قطره اشک از چشمانم سرازیر شود !

دوستت دارم چون که یاری ام میکنی تا از این سیلاب زندگی به راحتی عبور کنم و خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم !

دوستت دارم فراتر از باور یک رویا و فراتر از باور یک حقیقت !

دوستت دارم چون با اطمینان و اعتماد کلید قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی !

دوستت دارم چون که با احساس پر از صداقت قلم سردم را بروی کاغذ میکشم و این شعر و ترانه ها را برایت می سرایم !

مجنونم از مجنون عاقل تر و عاشقم از فرهاد عاشق تر !

نگاه به قلب کوچک و پر از درد من نکن که همین قلب یک دنیا عشق و محبت در آن نهفته است !

نگاه به چشمهای آرام و خسته من نکن ، این چشم یک دنیا اشک در آن است !

نگاه به چهره پریشان من نکن ، این چهره عاشق چهره تو می باشد!

دوستت دارم چون که تو اولین و آخرین معشوق من می باشی !



نوشته شده توسط مهیار در  شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ

() نظر
       




مجموعه ای از نکته های عاشقانه! [عاشقان بخوانند! , ]



دریای چشمانت طوفانیست ، تا می توانی نگاهم کن ، من از غرق شدن نمیترسم.

 

 

در خاکستر سکوت و تنهایی خود نشسته ام و نام مرگ را زمزمه می کنم ، امشب فقط به امید مرگ زنده ام .

 

 

من از چشمان خود آموختم رسم محبت را که هر عضوی بدرد آید بجایش دیده می گرید.

کوهها باهمند و تنهایند ، مثل من و تو !

 

 

اسمت و را روی برگی از زندگیم نوشتم و وقتی خواستم فقط نام تورو آتش بزنم تمام زندگیم سوخت!

 

اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود

اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم

اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند

اگر فکر می کنی که هر لحظه دلم برای دستان گرمت تنگ می شود

اگر فکر می کنی که بی تو می میرم

بسیار درست فکر کرده ای

خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمی آورم

پس بمان

 

ای کاش خدا سه چیز و نمی آفرید : 1.عشق 2.غرور 3.دروغ

زیرا اگر عشق نبود تو به خاطر غرورت به من دروغ نمی گفتی ...!

 

 

 

 

می دونی فاصله بین انگشتها برای چیست ؟

برای اینه که یک نفر دیگه اب انگشتهاش اونها رو برات پر کنه

پس دنبال کسی باش که بتونه اونها رو برات پر کنه !

 



نوشته شده توسط مهیار در  شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



عشق یعنی راه رفتن تا سحر 
عشق یعنی گریه های بی ثمر
عشق یعنی لحظه های بی کسی
عشق یعنی دوری و دلواپسی
عشق یعنی دوری از زیباترین
غربت مطلق به روی این زمین

 
عشق یعنی دستهای باز تو
عشق یعنی با تو در پرواز تو
عشق یعنی یک دل تنگ و غریب
عشق یعنی دختری پاک و نجیب
عشق یعنی چشمهای مست او
نامه هایم در فشار دست او

 
عشق یعنی شعرهای سوخته
عشق یعنی شمع نا افروخته
عشق یعنی تا ابد در راه او
تا همیشه یک جهان گمراه او

 
عشق یعنی دردهای بی شمار
عشق یعنی عاشق و فصل بهار
عشق یعنی خسته ام از بی کسی
کی به داد این دل من می رسی؟

 
عشق یعنی سین و آ همراه ناز
عشق یعنی سوی کوی او نماز
عشق یعنی نامه های بی جواب
دیدن و بوئیدن او حین خواب



نوشته شده توسط مهیار در  شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



زندگی كردن یعنی...

دوست داشتن و تقسیم كردن آن

اندیشیدن و آرزو كردن

درك رنج و شادی

در جست و جوی صلح بودن

كشف واقعیت زندگی

مورد قبول واقع شدن و قبول كردن دیگران

نگرش واقع بینانه به زندگی

عذر خواهی كردن و اعتماد كردن به دیگران

 



نوشته شده توسط مهیار در  شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ

() نظر
       




اینو همیشه یادت باشه! [عاشقان بخوانند! , ]



همیشه با کسی باش که تو را دوست داره

همیشه برای کسی بخند که می دونی به خاطر تو شاد میشه

همیشه برای کسی گریه کن که میدونی وقتی غصه داری و گریه میکنی برای تو اشک میریزد

همیشه برای کسی غمگین باش که میدونی در غم تو شریکه

و....

عاقبت عاشق کسی باش که تو را دوست داره!



نوشته شده توسط مهیار در  شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



دلم برای تنهایی میسوزد

چرا هیچ کس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهی کرده که تنها شده جرم تنهایی چیست که هیچ کس او را نمیخواهد

راستی دیشب تنهای از اتاقم گذشت ، دنبالش دویدم ، ولی رفته بود ، تنهای تنها...

نیمه شب اورا مرده کنار حوض خانه پیدا کردم ، از گریه چشمانش قرمز بود ، برایش گریستم ، آخه اون از تنهایی مرده بود ، تنهایی مرد و من تنها تر شدم.

 

 



نوشته شده توسط مهیار در  شنبه 13 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



به پریشانی وبلاگم منگر

 که پریشانتر از آن قلب پریشان من است

قلب شکسته



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



عمریست که بی قرار و بیمار شدیم

سر گشته بی وفاترین یار شدیم

نه چرخ فلک یار شد نه غم یار

با ما که در این دام گرفتار شدیم

زندان دل



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



دگرش هیچ مگوی این دل من خون شده است

بی پناهی گمشده در وادی و هامون شده است

این دل خسته هزار و یک رهش را رفته

عاقبت به گوشه ای فتاده مجنون شده است

لیلی



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 12:07 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[نامه ای دوستانه , ]



سلام

روزگار اینه: می بینی چه عاقبتی که زندگی در آن هزم شده و چه زندگی بی عاقبتی!

من یک آدم تنها هستم که دست به دامان خورشیدی شدم که فقط صبحها افتخار دیدنش را دارم.

اما اون ستاره زیبا چهره اش را از من پنهان می کنه و شبی سرد و تاریک به من هدیه می کنه.

افسوس که ستاره خورشیدیه من شب سرد و تنهایی رو بیشتر دوست داره،چه کنیم ما هم تسلیم خواسته این ستاره نورانی هستیم،ستاره ای که افکار تاریک من را با نور خود و طلوع خورشیدی،روشن و درخشان می کند.

او با این روشنی که به من بخشید،صبحی تازه و طلوعی دیگر در زندگی من ایجاد کرد.

من به این طلوع امید دارم امیدی که امید زندگانی من است!

ای ستاره خورشیدی که با طلوع خود به من روشنی دادی و می خواهی پشت ابرها بمانی بدان و آگاه باش که دوستت دارم و همیشه به یادتم.



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 05:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



 

تا حالا میدونستی LOVE مخفف چه کلماتی هستش؟

(دریاچه غم)  Lake of sorrow

(اقیانوس اشک)  Ocean of tears

(دیار مرگ)  Valley of death 

(پایان زندگی)  End of life



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 05:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



ای عزیزترینم عشق میان من و تو آنچنان گرم است که من را می سوزاند و خاکسترم میکند ولی از خاکستر من فقط یک جمله باقی میماند که.....

دوستت دارم!



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



بعضی از مردم این مشکلات و دارند هیچ کارم نمیشه کرد



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]





نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



کاشکی همه اینطوری بودن!

تو چطور هستی؟



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 04:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



تنها فریاد

فریاد زدم بر همه عمر بر افلاک

کو گوش که گیرد سخن از سینه صد چاک

 

این سینه هزار قصه را به سینه دارد

خوش نیست که ناگفته رود به سینه خاک

 



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



خدایا:

اگه میتونستم توی دنیا یه چیز دیگه باشم دوست داشتم اشک تو باشم که تو چشمات به دنیا بیام رو گونهات زندگی کنم آخرش روی لبهات بمیرم!



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 13 شهریور 1386 و ساعت 11:09 ق.ظ

() نظر
       




[عاشقان بخوانند! , ]



در هجوم برگهای خزانی متولد شدم

خواستم بخندم دیدم دنیا جای خنده نیست!

خواستم بگریم دیدم عزیزانم را طاقت دیدنش نیست!

خواستم عاشق شوم دیدم هرگز کسی را نخواهم یافت!

دانستم عشق معنای زیبای تولد است،عاشق شدم.

عاشق معبودی که معبودیتش افتخار بود..........



نوشته شده توسط مهیار در  دوشنبه 11 تیر 1386 و ساعت 03:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -

() نظر
       




وبلاگ من
  وبلاگ من
  ایمیل من
    

[yahoo]




بایگانی

 نویسندگان

مهیار (47)


موضوعات

عاشقان بخوانند! (44)
نامه ای دوستانه (2)
پوستر تبلیغاتی (1)


 آرشیو

بهمن 1386 (1)
آذر 1386 (1)
آبان 1386 (4)
مهر 1386 (8)
شهریور 1386 (11)
مرداد 1386 (10)
تیر 1386 (12)


صفحات





لینكستان




لینكدونی
آرشیو لینكدونی




جستجو
جستجو در بلاگ






خبرنامه





آمار وبلاگ
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :
افراد آنلاین : [Online]
ایحاد صفحه : -




قالب توسط :مهیار